مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

170

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

را بخفت . چون بامداد شد ، اسب بخواست . سوار گشت . سهيم گفت : اى برادر ، بكجا ميروى ؟ غريب گفت : بسى تنگدلم . قصد من اينست كه ده روز بگردم تا دل من بگشايد . سهيم گفت : هزار سوار دلير با خويشتن بردار . غريب گفت : نخواهم رفت مگر با تو . پس غريب و سهيم ، سواره قصد بيابانها و مرغزارها كردند . و پيوسته از مكانى بمكانى و از مرغزارى به مرغزارى همىرفتند تا بمرغزارى برسيدند كه درختان بسيار و چشمه‌هاى روان داشت . ايشان را آن مرغزار ، پسند افتاد و از ميوه‌هاى آنجا بخوردند و از آب آنجا بنوشيدند و در زير يكى از درختان بنشستند . خواب ، ايشان را غلبه كرد . ناگاه دو عفريت بر ايشان فرود آمد و هر يكى از عفريتان ، يكى از ايشان را بدوش گرفته ، بر هوا شدند . آنگاه سهيم و غريب بيدار گشتند و خويشتن را در ميان زمين و آسمان ديدند . و حاملان خود را ديدند كه دو عفريتند كه يكى را سر ، مانند سر سگ و ديگرى را مانند سر بوزينه است و موى تن ايشان بدمهاى اسبان همىماند و ايشان را چنگال ، مانند درندگان است . چون غريب و سهيم آن حالت بديدند . گفتند : سبحان اللّه . اين چه بليتى است كه گرفتار آمديم ؟ و سبب اين حادثه آن بود كه ملكى از ملوك جن را كه مرعش نام داشت ،